حكيم ابوالقاسم فردوسى

411

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به آن جا نزديك شدند هيشو و ميرين از بيم پيش نرفتند ، و به انگشت كنام گرگ را به گشتاسب نشان دادند . گشتاسب اسب جهاند و چون به جايگاه گرگ نزديك گشت از اسب فرود آمد ، به نيايش يزدان پاك پرداخت ، و همى گفت كاى پاك پروردگار * فروزندهء گردش روزگار تو باشى بدين بد مرا دستگير * ببخشاى بر جان لهراسب پير اگر بر من اين اژدهاى بزرگ * كه خواند ورا ناخردمند گرگ شود پادشا چون پدر بشنود * خروشان شود زان سپس نغنود آن گاه بر بارگى نشست و به پيش تاخت . گرگ چون از در بيشه او را ديد روى زمين را به چنگ دريد . گشتاسب چندان تير بر او زد كه از توان افتاد . كشان كشان خود را به اسب گشتاسب نزديك كرد ، و سرونش را چنان بر اسب زد كه تا ناف او دريد . شاهزاده پياده شد و چنان تيغ بر سرش زد كه پُشت و يال و بَرَش دو نيمه گشت . سپس دگر بار به نيايش پرداخت و همى آفرين خواند بر كردگار * كه اى آفرينندهء روزگار تويى راه گُم كرده را رهنماى * تويى برتر و دادگر يك خداى همه كام و پيروزى از نام تست * همه فرّ و دانايى از كام تست آن گاه دو دندان گرگ را كه به بلندى و تيزى تيغ را مانند بود كَند ، و پيش هيشو و ميرين كه نگران و دردمند كنار چشمه نشسته بودند بازگشت . آن دو از كشته شدن گرگ بدان مهيبى شادان گشتند ، و به ديدن آن رفتند . ميرين هديه‌هاى بسيار پيشكش گشتاسب كرد ، اما شاهزاده جُز اسبى و جوشنى نپذيرفت . از آن روى ميرين نزد قيصر رفت و گفت : اى نامدار بزرگ ، شاد باش كه از اين پس هرگز زيانهاى بزرگ گرگ به مردم و شهر روم نمىرسد . من او را به زخم خنجر كشتم . تو نيز اگر كشته‌اش را ببينى از